غضنفر می خواسته مزاحم تلفنی بشه!!!
تلفن می زنه وقتی که یارو گوشیو برداشت!!
فرار می کنه!
غضنفر تو اتوبوس میگوزه همه بهش میخندن. اونم خوشحال میشه، میگه: اگه میدونستم اینقدر
حال میکنین براتون میریدم
یه روز یه بابائی سوار تاکسی یه طرف میشه ، بهش میگه آقا لطفا من را دو نفر حساب کنین ، یارو برمیگرده میگه :...من تو رو پشه هم حساب نمیکنم
غضنفر تازه بدنیا اومده بوده ، شیر مامانشو نمی خورده ، هر زن دیگه ای هم آوردن ، فایده نداشته بچه شیر اونا رو هم نمی خورده تا اینکه یه زن سیاه میارن شیرشو می خوره ---باباش می گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شیرکاکائو می خواستی ما نمی دونستیم
یک روز غضنفر خواب میبینه بزرگترین نون بربری دنیا را خورده..... صبح که بلند میشه میبینه لاحافش نیست
فالگیر: فردا شوهرتون میمیره!
زن: اینو که خودم میدونم. بهم بگو گیر پلیس میفتم یا نه
چرا روان درمانی زنها کمتر از مردها طول میکشه؟
معمولا باید در روان درمانی به دوران کودکی بازگشت و زنها همیشه در همون دوران به سر میبرند
یه نفر داشته با زنش دعوا میکرده که : تو که از من خوشت نمیومد پس چرا سر سفره عقد با صدای بلند داد زدی بـــــــــــله ،،، زنه میگه : من به تو نگفتم بله ،، یکی از من پرسید با این مرتیکه عوضی میخواهی ازدواج کنی من داد زدم بـــــــــــله
خنگول زنگ میزنه 110 میگه آقا صدی ده ؟ طرف میگه: بله بفرمائید ..میگه بی انصاف تو بازار صدی پنج نزول میدن
به غضنفر میگن یک معما بگو، میگه اون چیه که زمستونا خونه رو گرم میکنه تابستونا بالای درخته ؟! یارو هرچی فکر میکنه جوابشو پیدا نمیکنه، میگه: نمیدونم، حالا بگو چیه؟ میگه بخاری! یارو کف میکنه، میگه: باباجان بخاری زمستونا خونه رو گرم میکنه ولی تابستونا چه جوری بالای درخته ؟ غضنفر میگه: بخاریِه خودمه دوست دارم بگذارمش بالای درخت
یک روز غضنفر تو استخر قورباقه ای شنا می کنه لک لک ها میخورنش
دریک مجلس میهمانی پسر کوچولوی صاحبخانه با پالتوپوست مادرش بازی می کرد0 خانمی
از او پرسید:این پالتوی پوست مال مادر شماست؟
جواب داد:بله!بله خانم.پرسید:می توانی بگویی کدام حیوان بیچاره پوستش کنده شده تا مادر
شما دارای چنین پالتوی پوست زیبایی شد؟
پسر کمی فکر کرد و گفت:بله خانم ،بابام
یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا اشپیل داری؟ میگه: اشپیل دیگه چیه؟ میگه: بابا اشپیل دیگه. یارو میگه: یعنی چی؟ درست تلفظ کنین من بفهمم. یارو میگه: بابا جان اشپیل، دیگه! یارو میگه: آقا من که نمیفهمم شما چی میگین، بگذارین به همکارم بگم شاید اون بفهمه. رفیق یارو هم زبونش میگرفته، میاد. بهش میگه: آقا اشپیل دارین، یارو هم میره براش یه چیزی میاره بهش میده و میره، بعد همکارای یارو ازش میپرسن: این چی میخواست؟ میگه: اشپیل! میگن: بابااین اشپیل دیگه چه کوفتیه!؟ اصلاً برو یکم از این اشپیل ور دار بیار ببینیم چیه. یارو میره و بر میگرده میگه: اشپیل تموم شد!
غضنفر در حال مرگ بوده ، پسراشو جمع میکنه دورش که نصیحتشون کنه! به نوکرش میگه نفری یه چوب بده دست پسرا! به پسرا میگه بشکونیدش! همه چوب رو میشکونن! به نوکرش میگه حالا نفری 2 تا چوب بده! بچه هاش 2 تا رو هم میشکونن!
همین طور پیش میرن تا میرسن به جایی که هر کدوم یه دسته چوب رو یه جا میشکونن! غضنفر عصبانی میشه! داد میزنه: حیف که خرید وگرنه نصیحتتون میکردم! برین گم شین!
خسیسه داشته چای میخورده یه پشه ای میاد میشینه روی چاییش میگیرتش و بهش میگه تفش کن تفش کن...
خنگول میره چلو کبابی گارسون میاد میگه: چی میل دارین میگه: یه پرس چلو کباب گارسونه میگه با کمال میل خنگول میگه : نه با سماغ و دوغ!!!
غضنفر داروی آنتی بیوتیکشو سر وقت نمیخوره ازش میپرسن چرا میگه میخوام میکروبها رو غافلگیر کنم
غضنفر از حهنم میره دم در بهشت میگه یه کاسه یخ بدین میگن برو میگه باشه ولی فردا صبح دنبال آب جوش نیاین
خنگول میخواسته گردو بشکنه، گردو رو میگذاره زیر پاش، با آجر میزنه تو سرش
غضنفر پدرش دچار سوختگی شد و مجبور شد مغازه رو تعطیل کنه و از پدرش پرستاری کنه پشت در مغازه نوشت به علت پدرسوختگی, مغازه یک هفته تعطیل است
غضنفر میره سیگار فروشی: آقا سیگار برگ دارین؟ خیر. پس یک بسته کوبیده بدین
سه نفر به جزیره آدمخوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در دیگ آب جوش انداختند. کمی بعد در اولین دیگ را برداشتند دیدند اولی از ترس مرده. در دیگ دومی را برداشتند دیدند از ترس بیهوش شده. در دیگ سوم را برداشتند، غضنفر که توی دیگ بود، در حالی که بدنش را مالش میداد گفت: ببخشید روشور دارید؟
رئیس: خجالت نمیکشی تو اداره داری جدول حل میکنی؟ کارمند: چکار کنیم قربان، این سروصدای ماشینها که نمیذاره آدم بخوابه!
شاکی میره ثبتاحوال، میگه: آقا این اسم من خیلی ضایست، باید حتماٌ عوضش کنم. کارمنده ازش میپرسه، مگه اسمتون چیه؟میگه: اصغرِ انچهره! کارمنده میگه: آره خوب حق دارید، باید حتماً عوضش کنید. حالا چه اسمی میخواید بگذارید؟ میگه: اکبرِ انچهره!
غضنفر سرش میخوره به میلة وسط اتوبوس، جا به جا ولو میشه کف اتوبوس. بعد از چند لحظه، چشماشو باز میکنه میبینه ملتی که واستادن بالا سرش میله رو گرفتن، میگه: ولش کنین ببینم چی میگه
بچه: بابا، هواپیمای به این بزرگی رو چطور می دزدند؟ - پدر: اول صبر می کنند بره بالا، کوچیک که شد بعد می دزدنش!!!
معلم:کی میدونه گاو چند تا استخوان داره؟ دانش آموز:آقا قصاب